جلال الدين الرومي

8

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

تا نظرم به خود است و به قوت خود ضعيفم ناتوانم از همه ضعيفان ضعيف‌تر « 1 » از همه بيچارگان بيچاره‌ترم اما چون نظرم را گردانيدى تا به خود ننگرم بعنايت و لطف تو نگرم كه ( وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ ) چرا ضعيف باشم چرا بيچاره باشم چرا چاره‌گر نباشم چرا آدمى باشم چرا آن دمى نباشم ؟ شعر چو آمد روى مه‌رويم كه باشم من كه باشم من * كه من خود آن زمان هستم كه من بىخويشتن باشم مرا گر مايه‌اى بينى بدان كان مايه او باشد * ورا گر « 2 » سايه‌اى بينى بدان كان سايه من باشم چو او با من سخن گويد چو يوسف وقت لا باشم « 3 » * چو من با او سخن گويم چو موسى وقت لن باشم سخن پيدا و پنهانست و او آن دوست مىدارد « 4 » * كه او با من سخن گويد من آنجا چون سخن باشم باز آمديم بمعنى حديث مصطفى « 5 » عليه السلام و تحقيق و بيان و سر و مغز جان آن . خنك مغزى دارد و جانى دارد كه مغز بايد « 6 » تا مغز را دريابد و جانى بايد كه از جان لذتى يابد اى برادر عزيز « 7 » من اى برادر طالب من چندانك در او را كه طلب از يك پوست بيرون مىآيى خروش معنى از يك پوست بيرون مىآيد تو از دوم پوست بيرون مىآيى او از دوم پوست بيرون مىآيد و مىگويد كه :

--> ( 1 ) - ضعيف‌تر ، بيچاره‌ام نسخه ( 2 ) - مرا گر سايه صح ( 3 ) - وقت لا باشد نسخه ( 4 ) - دوست‌تر دارد نسخه ( 5 ) - مصطفوى ( 6 ) - دارد آن مغز بايد ( 7 ) - لذتى گيرد اى جان عزيز نسخه